شماره 359 --> پیاده رو --> زنی که اسمش حوایست
شماره 360 --> هفت --> خنکای یک داغ
شماره 360 --> کلاسور --> آغاز سال نو با فوران نو آوری
شماره 360 --> ترور
شماره 360 --> دالان سبز --> پیوند ایمان و عقل و مسئولیت
شماره 361 --> پیاده رو --> بهنود شجاعی سر انجام اعدام شد
شماره 362 --> کلاسور --> در ماجرای سوء تفاهم بزرگ
اینها آخرین نوشته های محبوبه حقیقی در چلچراغ بود.حالا کجاست؟ چرا این شماره نبود؟ کجا رفته بود؟ آهان, فهمیدم, رفته بود دعای کمیل! ولی چرا هنوز نیومده؟ رفته اوین چکار کنه؟ نکنه رفته گزارش تهیه کنه؟! نکنه رفته از حال و هوای اوین گزارش تهیه کنه؟! نه ! نرفته! بردنش! چرا؟ به چه جرمی؟ آهان, فهمیدم! به جرم خوندن دعای کمیل! ولی دعای کمیل که جرم نبود! آهان, فهمیدم, دیگه جرم شده! چرا جرم شده؟! مگه محبوبه اون شب از خدا چی میخواست؟ جز اینکه میخواست اون شب با خداش شکوه کنه؟! دیگه دارم یه بیمار روانی واقعی میشم! دیگه نمیدونم به چی فکر کنم. مغز کوچیکم دیگه گنجایش نداره.به چریک پیر(بهزاد نبوی) فکر کنم یا محبوبه حقیقی یا به هادی حیدری یا ... البته خدارو شکر مثل اینکه هادی حیدری همین امروز آزاد شد و به آغوش دخترش برگشت! محبوبه کی آزاد میشه؟ چریک پیر چی میشه؟ اصلن فردا قراره چی بشه؟ این اشک های چاق و لاغر روی جلد چلچراغ از غم رفتن رسام هستند یا از نبودن محبوبه حقیقی؟! شاید ایهام دارن؟! به امید اینکه در شماره 365 چلچراغ خبر آزادی محبوبه رو با مطلبی از خود محبوبه بخونیم...
در ضمن مطلب سروش روحبخش رو درباره ی محبوبه حقیقی بخونید:
چلچراغ : شماه 364
قرار بود دوست نوجوان منتشر شود.سال 82 موسسه تنظیم و نشر آثار امام میخواست در کنار ماهنامه دوست کودک دوست نوجوان را هم منتشر کند.من هم به واسطه سجاد تعدادی صفحه داشتم.یا دبیر تحریریه بودم.خاطرم نیست.رویکرد مجله قرار بود مثل سایر نشریات موسسه مذهبی انقلابی باشد.آنجا بود که خانمی را به من معرفی کردند که قلم خوبی دارد و میتواند موضوعات مذهبی را به خوبی برای تین ایجر بنویسد.اسمش محبوبه حقیقی بود.یک روز قرار گذاشتیم و آمد دفتر.چادر عربی پوشیده بود.یکی از این چادرهایی که هم چادر هست هم مانتو و آن موقع خیلی مد بود.مطلب خوبی نوشته بود در مورد امام زمان ولی از زاویه دید یک دختر پشت کنکوری که در یکی از شبهای بیدار خوابی به یاد منجی می افتد.کمی درباره مطلبش و سطونی که قرار بود بنویسد صحبت کردیم.سر نماز شد. همان جا از پر شالش سجاده ای در آورد و رفت یک کنج تراس ما که طبقه هفت بود گمانم.دوست نوجوان در آن مقطع تامین اعتبار نشد و بعد ها در زمان دیگری و با گروه دیگری در آمد. خاطره این دختر مذهبی جسور اما یادم ماند.زمستان پارسال چلچراغ مهمان خوزستان بود.روز اول مهمان جشن کوچکی بودیم که در میانه اش سرود ای ایران خوانده میشود. خوانندگان امدند و شروع کردند ایران ای مرز پر گوهر ... محبوبه در ردیف دوم نشسته بود که از جای برخاست. با دستی بر سینه به احترام.همه جمع نشسته بودند و او خیلی قوی و مصمم ایستاده بود.یکی دو نفر کمی نیم خیز شدند. به من آهنم که رسید همه ایستاده بودیم برگشتم به چهره بی ادعای همان دختر عجیبی نگاه کردم که شش سال پیش که امد دفتر مجله سجاده اش همراهش بود.حضور محبوبه حقیقی (با همه بدقولی های گه به گاهش) برای هم مجله نسل سومی مغتنم است.کسی که دایره المعارف سخنگوی تاریخ شیعه و دفاع مقدس است و مهم تر میتوان از این خوضه های دشوار برای جوانان بنویسد.تلوزیونی ها هم این حسن شهرت را درک کرده بودند که چند سال پیش برای نویسندگی مجموعه مفصلی درباره شهدا سراغش امدند. محبوبه چند برابر سن و سال پدرانمان نوشته دارد.در ستایش روح الله.در یادآوری سالهای رزم و دفاع.در شناساندن اسلام روزهای نبی و اخلاقش به نسل سومی ها و در وصف ادعیه تکان دهنده شیعه , بارها و بارها نوشته از همین دعای کمیل که هنگام خواندنش ... ماجرای با چادر عربی آمدن به مجله را من یادم هست و حافظ خیاوی که اتفاقن آن روز انجا پیشم بود. با وجود این خودش خاطره را اینطور که من تعریف میکنم قبول ندارد.و یا شاید از اینکه او را با ان چادر عربی مدل برنامه های تلوزیون خیلی آلامد توصیف میکنم لجش درمیاد.خلاصه این شده بود شوخی ما که گاهی با یادآوری اش در جمع سربه سرش بگذارم.حالا من با نقل و ثبت رسمی این خاطره آن هم در شرایطی که دست خودش از تصحیح ماجرا کوتاه است دارم شیطنت میکنم.تا بهانه ای باشد تا وقتی دوباره به جمع ما برگشت کلی به این روزهایمان بخندیم.هم اینکه فرصت نوشتن یک جوابیه برایش بگذارم.و ته دلمان مطمئن باشیم با میزان لجی که ازش در می آید زود از این فرصت استفاده خواهد کرد, خیلی زود...
(سروش روحبخش)
مطلب شهرزاد همتی برای محبوبه حقیقی : محبوبه شب... (محبوبه ما را آزاد کنید)











